دانلود رمان لمس واژه ی سرنوشت | پاتریشیا ویلسون | دانلود کتاب با بوک یاز
کانال تلگرام بوک یاز

دانلود رمان لمس واژه ی سرنوشت | پاتریشیا ویلسون

دانلود رمان لمس واژه ی سرنوشت | پاتریشیا ویلسون
4.3 (85%) 4 votes
لطفا به این داستان امتیاز دهید
دانلود رمان لمس واژه ی سرنوشت

دانلود رمان لمس واژه ی سرنوشت

نام کتاب: لمس واژه‌ی سرنوشت (Sense of Destiny)

نام نویسنده: پاتریشیا ویلسون (Patricia Wilson)

خلاصه: دختریه بیست و چهار ساله… به درخواست خواهرش که میخواد همراه شوهرش به مسافرت بره، برای نگهداری خواهرزاده‌ش ژان پاول به جزیره ای که اونا توش زندگی می کنن میره…
کریستین عموی ژان پاوله، یه مرد زورگو… مثل بن، پولدار مثل بن، خشن مثل بن، حرص درآر مثل بن، خلاصه این وسط از راه میرسه که خودش مراقب ژان پاول باشه… اما استفانی که کوتاه بیا نیست!!

مشخصات کتاب

ژانر: عاشقانه، کل کلی، طنز

زبان کتاب: فارسی

مترجم: Yasnaaaa

حجم کتاب: 1 مگابایت

فرمت فایل: PDF

تعداد صفحات: 109

بخشی از رمان
استفانی همونطور که کرایه ی تاکسی رو می پرداخت ، می توانست صدای زنگ تلفن رو بشنوه و اینقدر با شتاب به طرف در خونه دوید که نزدیک بود روی پله ها زمین بخوره . با وجود چمدونهاش پیدا کردن کلید کار راحتی نبود ، اما وقتی موفق شد وارد خونه بشه ، تلفن همچنان زنگ می زد .
استفانی به سمتش دوید تا گوشی رو برداره . از اینکه اونطرف خطی اونقدری سمج بود که دست از تلاش بر نداره ، خوشحال بود . حس خوبی بود که بمحض برگشتن به خونه ، تماسی داشته باشه . می تونست از آخرین شایعه ها باخبر بشه و وقتی گوشی رو برداشت شاد به نظر می رسید .
-“الو ؟”
صدای استفانی شاد بود و وقتی صدای اونطرف خط رو شنید ، لبخندش بزرگتر شد .
-“استفانی ! تا حالا کجا بودی ؟ مدت زیادیه پشت هم دارم زنگ می زنم .”
استفانی با تشخیص صدای خواهرش خندید .” همین الان رسیدم خونه . ببخشید که نمی تونستم از روی پله ها تلفن رو جواب بدم .”
-“درباره ی همین الان صحبت نمی کنم ! منظورم چندین روز گذشته ست !”
-“تو که می دونستی واسه یه ماموریت کاری مدتی از خونه میرم . قبل رفتن بهت گفتم فیونا .”
-“می دونم ، اما فکر کردم خیلی وقت پیش برگشتی خونه .”
استفانی پوتینهاش رو درآورد و به کاناپه تکیه داد . صدای خواهرش که در حالت عادی لوس و با ادا بود ، غمگین تر از همیشه بود و کاملا مشخص بود که زنگ زده تا درخواستی از استفانی بکنه .
فیونا روشهای عجیبی برای درخواستهاش داشت؛اولش با تهدید و قلدری شروع می کرد و بعد به گریه منتهیش می کرد . استفانی سر جاش راحت نشست . می دونست این تماس یه کم طول می کشه .
سعی کرد خنده رو از صداش دور کنه و پرسید : “اتفاقی افتاده ؟”
فیونا به صدایی که دو برابر درمونده شده بود ، پرسید : “چیز خاصی که نه … موضوع اینه که می خواستم از اینجا دور بشم . تی یِری و من چند سالی هست که تنهایی جایی نرفتیم .”
-“خوب ، برین ! کی جلوتون رو گرفته ؟”
همون لحظه که استفانی این پیشنهاد رو داد ، یادش اومد که تی یِری کاملا رئیس خودش نیست .
برادر بزرگش یه جایی اون پشتها پنهان بود .
-“ما نمی تونیم ژان پاول رو با خودمون ببریم و منم کسی رو ندارم که مراقبش باشه . واسه همین این کارمون غیر ممکنه .”
فیونا یه آه غم انگیزی کشید و همون لحظه از ذهن استفانی گذشت که برای کاری در نظر گرفته شده . نگهداری از ژان پاول یا رفتن به جزیره اصلا برای استفانی سخت نبود . نگاهش به پنجره افتاد که باد دونه های برف رو به شیشه می زد . توی فرودگاه و بعدش که منتظر تاکسی بود ، تقریبا تا مغز استخونش یخ زده بود . گذروندن چند هفته توی جزیره ی آفتابی خیلی خوب به نظر می رسید .
استفانی با همدردی گفت : “اوه ! چه حیف !”
اشتیاق رو از صداش دور کرده بود . اینکه بذاره فیونا راحت برنده بشه ، هیچوقت کار خوبی نبود . تازه ، این یه جور بازی بود …
راهنمایی

_ آدرس اینستاگرام سایت: لینک

_ برای مطالعه کتاب در گوشی های اندروید، برنامه Lirbi Book Reader را نصب بفرمایید.

_ برای مطالعه کتاب در گوشی های آیفون، برنامه ibook را نصب بفرمایید.

_ برای خارج کردن فایل از حالت فشرده در کامپیوتر از نرم افزار Winrar استفاده نمایید.

_ برای خارج کردن فایل از حالت فشرده در گوشی های اندروید از برنامه RAR استفاده نمایید.

بخش دانلود

– دانلود کتاب نسخه PDF

اگر مشکلی در دانلود این فایل دارید، لطفا گزارش دهید.با تشکر

Leila

لیلا هستم، 25 ساله. علاقه م به کتاب و کتابخوانی باعث شد تا این سایت تاسیس بشه و بتونم قدمی کوچک در راه ترویج فرهنگ کتابخوانی بردارم.از بازدیدتون سپاسگزارم. (لطفا نظر فراموش نشه)

دیدگاه خود را بیان کنید

اولین نفری باشید که نظر می دهید!

avatar
  اشتراک در  
اشاره به موضوع
بستن فهرست