دانلود رمان پسر تهرونی دختر کرمونی | خانم طلا | دانلود رمان ایرانی | دانلود کتاب با بوک یاز
کانال تلگرام بوک یاز

دانلود رمان پسر تهرونی دختر کرمونی | خانم طلا | دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان پسر تهرونی دختر کرمونی | خانم طلا | دانلود رمان ایرانی
لطفا به این داستان امتیاز دهید
دانلود رمان پسر تهرونی دختر کرمونی

دانلود رمان پسر تهرونی دختر کرمونی

نام کتاب: پسر تهرونی، دختر کرمونی

نام نویسنده: خانم طلا

خلاصه: سام و خونوادش به دلیل مشکلاتی راهی کرمان ، خونه پدربزرگه سام میشن. خانواده ۴ نفره ای برای تنها نبودن و کمک حاله مادر بزرگ و پدر بزرگه سام خونه آنها زندگی میکردند و دختری زیبا روی و زیبا خوبی دارند و طی اتفاقاتی این دو نفر مجبور میشن … 

مشخصات کتاب

ژانر: عاشقانه، هم خونه ای

منبع: 98ia.com

زبان کتاب: فارسی

حجم کتاب: 4 مگابایت

فرمت فایل: PDF

تعداد صفحات: 465

بخشی از رمان
تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه که صدای ناله و شیونه مامانمو شنیدم و صدای بابام که سعی در آروم کردنش داشت…با خودم فکر کردم نکنه برای آقاجون مامان جون اتفاقی افتاده ؟ یا فرزانه جون چیزیش شده ؟…نه
سریع فاصلمو از حیاط تا در ورودی چوبیمونو دویدم و درو باز کردم …. مامانم روی زمین نشسته بود و بابامم یه لیوان آب دستش بود که تلاش برای به خورد دادن مامان میکرد
مامان با گریه و صدای نسبتا بلند میگفت : حالا این مرتیکه رو از کجا پیدا کنیم ؟ بد بخت شدیم
بابا : ما که به پلیس دادیم و ازش شکایت کردیم پیداش میکنن
کفشامو در آوردم و جلو تر رفتم و به بابا مامان نزدیک شدم
من : چی شده ؟
مامان که یکم صداش پایین تر اومده بود دوباره بلند شد و با ناله گفت : دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟ مرتیکه نفهم سرمونو کلاه گذاشت و غیبش زده
بابا : سام ، توام تا که این آروم تر شد بیا حرف بزن ، بعدا بهت میگم برو یه آب قند درس کن
کیفمو روی مبل انداختم و رفتم تو آشپزخونه و از توی کابینت یه لیوان برداشتم ، از توی یخچال یه بطری آب خنک برداشتم و توی لیوان ریختم و شکر هم اضافه کردم ؛ همین طور که به طرفه هال میرفتم شربت آب قند و هم میزدم
نشستم کناره مامان و لیوانو به طرفه دهنش برم که با دستش دستمو گرفت و مانعم شد
بابا : یعنی چی رویا ؟ باید بخوری داری از حال میری که..
بابا لیوانو از دستم گرفت و به دهنه مامان نزدیک کرد ، مامان هم این بار مخالفتی نکرد و چند قلپ خورد و یکم آروم تر شد و سرشو به شونه بابا تکیه داد و چشماشو بست … رد اشک روی صورتش بود هر لحظه کنجکاو تر میشدم
بابا مامانو بلند کرد و کمکش کرد برن تو اتاق خوابشون ….بابا مامانو روی تخت خوابوند و اومد بیرون. منم …
راهنمایی

در اینستاگرام ما را دنبال کنید

در کانال تلگرام ما را دنبال کنید

_ برای مطالعه کتاب در گوشی های اندروید، برنامه Lirbi Book Reader را نصب بفرمایید.

_ برای مطالعه کتاب در گوشی های آیفون، برنامه ibook را نصب بفرمایید.

_ برای خارج کردن فایل از حالت فشرده در کامپیوتر از نرم افزار Winrar استفاده نمایید.

_ برای خارج کردن فایل از حالت فشرده در گوشی های اندروید از برنامه RAR استفاده نمایید.

بخش دانلود

– دانلود کتاب نسخه PDF

اگر مشکلی در دانلود این فایل دارید، لطفا گزارش دهید.با تشکر

Leila

لیلا هستم، 25 ساله. علاقه م به کتاب و کتابخوانی باعث شد تا این سایت تاسیس بشه و بتونم قدمی کوچک در راه ترویج فرهنگ کتابخوانی بردارم.از بازدیدتون سپاسگزارم. (لطفا نظر فراموش نشه)

دیدگاه خود را بیان کنید

اولین نفری باشید که نظر می دهید!

avatar
  اشتراک در  
اشاره به موضوع
بستن فهرست